اما من نگران بودم و می دانستم مهریه ام هر چه باشد آنها توان مالی پرداختش را دارند. بنابراین دلم می خواست مهریه ام آنقدر خاص و تعهد آور باشد که همسرم هیچ گاه نتواند از قید و بند آن خودش را رها کند. بنابراین تا چند روز در فکر بودم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم یکی از اعضای بدن شوهرم را به عنوان مهریه در نظر بگیرم تا او همیشه مطیع و سر به راه باشد و... بنابراین چند ماه بعد که پای سفره عقد نشستیم، بی مقدمه به عاقد گفتم مهریه ام چشم های همسرم است اما همان موقع جنجال بزرگی به پا شد. بعد هم در میان نگاه های ملامت بار میهمانان و زخم زبان های اطرافیان خطبه عقد جاری شد اما در دلم آشوبی برپا بود، چرا که چند سال پیش خواهرم در ازدواج شکست خورده بود و نمی خواستم این موضوع بار دیگر در خانواده ما تکرار شود. می خواستم مهریه ام طوری باشد که شوهرم نتواند ترکم کند و ازدواجمان تا پایان عمر پایدار و برقرار باشد.

زن جوان ادامه داد: «هومن» آنقدر به من علاقه داشت که سرانجام یک ماه بعد از عقد تسلیم خواسته ام شد و بدون اطلاع دیگران به دفترخانه رفته و چشم هایش را مهریه ام کرد. بعد هم قول و قرار گذاشتیم هیچ گاه این راز را نزد خانواده یا فامیل مان بازگو نکنیم. سپس مراسم جشن عروسی در یکی از مجلل ترین هتل های شهر برگزار شد و زندگی مشترکمان را شروع کردیم. اما افسوس که شیوه زندگی همسرم به هیچ عنوان مورد نظر و دلخواه من نبود و این موضوع رنجم می داد. اختلاف سلیقه و تفاوت رفتارهایمان به گونه ای بود که مدام با هم مشاجره داشتیم. تا اینکه در جریان یکی از این مشاجرات همیشگی به مادر «هومن» گفتم که چشم های پسرش را درمی آورم و راز پنهان مهریه ام را فاش کردم و... قاضی دادگاه پس از شنیدن اظهارات «یاسمین» دستور تعیین وقت دادرسی و احضار همسرش را صادر کرد. داماد جوان در جلسه دادگاه با ناراحتی گفت: در زندگی ام نخستین بار عشق را با «یاسمین» تجربه کردم. تمام خواسته هایش را با جان و دل پذیرفتم. حق مسکن، حق طلاق، حق ادامه تحصیل و انتخاب نوع شغل و حضانت فرزند را به او واگذار کردم تا با آرامش خیال در خانه مشترکمان احساس امنیت کند. حتی دور از چشم خانواده ام به محضر رفتیم و مهریه عجیبش را پذیرفتم.

اما با شروع زندگی مشترکمان پی به رفتارها و عادات عجیب همسرم بردم. او مقررات سنگین و دست و پاگیری برایم وضع کرده بود که خستگی کار و تجارت را برایم دوچندان می کرد بطوری که باید گزارش لحظه به لحظه کار و زندگی ام را به او ارائه می دادم. می دانم که «یاسمین» به خاطر علاقه شدید به من و زندگی مان پیگیر کارهایم بود اما سوءظن شدیدش باعث شد همه فامیل و آشنایان از من فاصله بگیرند.

حالا هم اختلاف مان آنقدر عمیق شده که خانواده ام از من خواسته اند هر چه زودتر تکلیف همسرم را روشن کنم. قاضی دادگاه پس از شنیدن اظهارات طرفین با ختم رسیدگی پرونده اعلام کرد: طبق قانون شرع اعضای اصلی بدن قابل جدا کردن نیست و تعهد مالی ایجاد نمی کند، چرا که چشم زمانی که زنده و قابل استفاده برای فرد باشد، باارزش است و نمی تواند مورد رهن و گرو قرار گیرد. ضمن آنکه مهریه همان است که عقد براساس آن صورت گرفته و داماد فقط محکوم به پرداخت پنج هزار سکه طلا است. از سوی دیگر سردفتر اسناد رسمی نیز به دلیل تخلف در ثبت چنین مهریه ای به کانون سردفتران و دادسرای ویژه کارکنان دولت معرفی خواهد شد تا موضوع از جنبه قضایی نیز رسیدگی شود.