شبي كوه غم در دلم جا گرفت
سرشگم ز خون رنگ ديبا گرفت
چو مرغي كه در دام باشد اسير
بپريد و در لامكان جا گرفت
ببازوي همت چو زندان شكست
لوائي ز انا فتحنا گرفت
به بزمي كه جبريل دربان اوست
زميناي لاجام الا گرفت
تو گفتي كه مجنون صحرا نورد
نشاني ز خرگاه ليلا گرفت
تن خسته چون دلق فرسوده‌اي
به جا ماند و او راه بالا گرفت
خميني ازين دشت چون تندباد
بتوفيد و دامان صحرا گرفت
تبري ز نامردميها نمود
سوي مردميها تولا گرفت
از اين منزل رنج و محنت گذشت
به ديگر سراجاي والا گرفت
عزائي بر آمد درين مرز و بوم
كه دودش همه خلق دنيا گرفت
چو برق درخشان درخشيد و رفت
چراغي بر اين شام يلدا گرفت
چو سوي نيستان قدم پيش كرد
بسي ناله‌ از ناله دلها گرفت
گل آرزو در دلم پژمريد
چو آن پاك دل جام صهبا گرفت
* سيد علي آل ياسين